پری دخت به قلم سودابه غیاثی فر
پارت سی و هشتم :
برف زمین را سفیدپوش کرده بود و سه ماه از عروسی من و خان می گذشت. در این مدت لحظه ای مرا تنها نگذاشته بود. هر شب به اتاقم می آمد و آنقدر به دست و پایم می پیچید که حالم را به هم میزد.
یک روز وقتی خان با دست خودش لقمه نیمرو را به طرفم گرفت با دیدن تخم مرغ حالم به هم خورد و به طرف حیاط دویدم. وقتی از دستشویی بیرون آمدم، خان نگران و مضطرب جلوی در بود. دستم را گرفت و کمک کرد به سالن برگردم. مرا کنا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
کاملا موافقم بانو 👌🏻
۵ ماه پیشغلامی
0تا الان قشنگ بود
۱۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🙏🏼
۱۲ ماه پیشفاطی
1همیشه کسانی هستند در کمین آرامش دیگرانن تا آن را خراب نکنند بیخیال نمیشن
۱۲ ماه پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
دقیقا 👌🏼
۱۲ ماه پیشArefe
1معصومه اون دارو رو تو شربت ریخته بود ولی عجیب اینه که هیچ حسادتی تو لحن و رفتارش نیست
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
همیشه بزرگترین جنایت ها رو عادی ترین چهره ها انجام میدن. 😉
۱ سال پیشستاره
0به به بالاخره از این خان یه حرکت عشقولانه دیدیم پاک داشتم ما امید می شدم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
بلد نیست لعنتی 😂
۱ سال پیشOoooo
0چرا پارت *** قفله
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
یک بار دیگه وارد شید اگه درست نشد به من خبر بدید تا براتون لینک رو بفرستم
۱ سال پیشمیم
0پری دخت چه حرف درد ناکی زد از خودت به خودت پناه میارم😕
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🥺
۱ سال پیشلیلی
0این مردا خُلن به خدا کلا دیوانه ان...😬
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
🤭😂
۱ سال پیشثریا
0طفلک تا اینجا که سختی کشید اگه بعدش ارامش داشته باشه خوبه😔
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ماجرا ادامه داره
۱ سال پیششیما
0وای خدا قشنگه خرابش نکنین
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
فعلا در فصل آرامشیم 😂 ولی سونامی در راهه 😁
۱ سال پیشRoghayyeh
2جمله اخرش خیلی غم انگیز بود دلم خواست بغلش کنم
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
😔
۱ سال پیشناهید لطفی
0داستان خیلی جذابیه
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
ممنون بانو🙏🏼
۱ سال پیشزهرا
2پری دختمون فک نکنم روی ارامش ببینه دلم براش کباب شد و چقدر بد که ادم به شکنجگر خود پناه ببر از بی پناهی
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیزم😔
۱ سال پیشزهرا
1عالییییی بود
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
عزیز دلم😊
۱ سال پیشآسمان
0نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم، احساس می کنیم و وقتی که باید احساس کنیم، فکر می کنیم😔🙏
۱ سال پیش
سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
چقدر قشنگ و به جا گفتی👌🏼
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رارا
0یعنی چه خان بیخیالی فهمیده معصومه باعث مریضیش شده اونوقت چه راحتم میگه حسودی کرده خو بعدا بچه بیاره که نفلش میکنه🤦